Translate

‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده،داستان،داستان کوتاه،رمان،. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نویسنده،داستان،داستان کوتاه،رمان،. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۳ فروردین ۲۱, سه‌شنبه

نویسنده ی خاموش

میخواست بنویسد .

ذهنش اما،درست لحظه ای که دست به قلم می برد دیگر کار نمیکرد.گویی تمام دنیا خالی میشد همه چیز تهی از معنا و هیجان میشد حتی یادش میرفت که خودش دیروز در کلاس درس نویسندگی چه گفته و چه باید بکند؟!

دلهره و ترس تمام وجودش را فراگرفت.خودش بود دوباره آمد و پیدایش شد با آن قیافه ی منحوس و صدای نکره اش حتما دوباره میخواهد آواز های بی معنا بخواند.

نمیتوانست پلک بزند حس میکرد کل بدنش قفل شده و سرد شده است حس یخ زدگی میکرد موهای تنش سیخ شده بود و حتی نمیتوانست سرش را تکان بدهد.ترس و دلهره تمام وجودش را فراگرفته بود و میتوانست تک تک اعضای بدنش را که در حال متلاشی شدن هستند حس و لمس کند.بدنش بی حس شده بود.

در ذهنش:دوباره آواز خواندن هایش شروع شد.

سرش تیر میکشیدحس میکرد سرش به چند قسمت تقسیم شده و از هم جدا شده است میتوانست مغزش را حس کند که چگونه دارد از هم متلاشی و نابود میشود.

صدای آواز ها در گوشش بلند و بلند تر شدند آنقدر که شروع کرد به جیغ کشیدن...

_اوه الان ساعت چهار صبحه.

درحالیکه بی حال وسط اتاق افتاده بود و به ساعت مچی روی دستش خیره شده بود این جمله را گفت.درست سه ساعت پیش در همین اتاق دوباره آن پیرمرد مزاحم همیشگی ظاهر شد و شروع کرد به آواز خواندن و آنقدر صدایش بالا رفت تا تشنج کرد و سه ساعت بیهوش بود.

به زور از جایش بلند شد نمیدانست باید چکار کند فقط توانست به دیوار تکیه دهد و بنشیند.مغزش از همیشه خالی تر بود هیچ چیز به ذهنش نمیامد.

میخواست خودش را ملامت کند که دوباره نتوانسته بنویسد و داستانش را نیمه تمام رها کرده و آن توهمات دوباره برگشتند ولی حتی ذهنش قدرت ملامت کردن هم نداشت.

تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که به سراغ دفتر و قلمش برود.حتی میترسید بخوابد و دیگر بیدار نشود.

از جا بلند شد و پشت میز تحریر قهوه ای سوخته اش نشست که مادرش وقتی دبیرستانی بود،برایش خریده بود.دستش را به زور به قلم برد و درست در لحظه ای که میخواست شروع به نوشتن کند سرش گیج رفت و چشمانش شروع به سیاهی رفتن کردند.

سرش را بلند کرد و چشمانش را باز کرد و جا خورد.

خودش را درحالی دید که تیغ به دست راست گرفته و روی رگ دست چپ گذاشته و جلوی آینه ی حمام است درحالیکه آن پیرمرد مزخرف هم پشت سرش ایستاده و در گوشش دارد با همان صدای نکره ی همیشگی آواز میخواند.

آنقدر شوکه شد که حس میکرد نمیتواند هیچ کاری کند.تمام بدنش مثل سنگ سفت شد و در لحظه ای مثل پنبه نرم شد.سرش گیج رفت و به زمین افتاد و وقتی چشمانش را باز کرد پیرمرد را دید که دارد وسط خون هایی که از رگ دستش رفته بلند میخندد...



 



شعر "شاعرانه ای خسته"

  شاعرانه ای خسته در تلاطم امواج بی انتهای معصوم و من این عدم را از چشمان گریان شب خواندم و من این عدم را از زیبایی گل ها دانستم و از هیاهوی...