Translate

۱۴۰۳ فروردین ۱۱, شنبه

چطور نوشتن رو شروع کنم

دلم میخواد بنویسم!

نوشتن مثل یک معجزه عمل میکنه شاید باورت نشه مثل یک معجزه 

یادمه چند شب پیش که دیوارای اتاقم داشتند قهقه میزدند و به سمتم هجوم می اوردند همون لحظه فقط نوشتن تونست منو نجات بده

یه وقتایی نوشتن سخت میشه میشه سخت ترین کار ممکن یه وقتایی دیگه نمیشه نوشت باید فقط کاغذ رو پر کرد.

منم خیلی وقتا مثل الان اینجوریم نمیتونم بنویسم فقط دارم پر میکنم هر خط رو چون معتاد نوشتنم،یه دختر دیوونه ی معتاد نوشتن!

نوشتن حتی گاهی اوقات کاملا بی معنی میشه بی هویت میشه 

تمام وجود و معنای خودش رو از دست میده اما باز هم ارزشمنده 

این معجزه ی نوشتنه.نوشتن هم بی هویت و بی معنی میشه و هم ارزش وجودی خودش رو حفظ میکنه.

ارزش وجودی نوشتن شاید از نظر من اینه که نوشتن مثل یک درمان برای امراض اعصاب و روان ادمیزاده.

و شاید باید ازین هم فراتر رفت و به مبحث زبان رسید.به این امر مهم که اگر زبان نبود نوشتن هم نبود و عملا کلمه ی معنادار وجود نداشت و هیچ معنا و مفهوم درونی ای آنطور که امروز با زبان پیچیده حال حاضر امکان پذیر است،ممکن نبود.

خلاصه اینکه من برای این معتاد نوشتن شدم چون من رو از خود بیمارم جدا میکنه و میتونم ببینم خود بیمارم داره چکار میکنه و به چی اشاره میکنه.من وقتی مینویسم تازه متوجه میشم که چقدر همه چیز نا سالمه و میتونم ذهنم رو تخلیه بکنم.البته میخوام یه چیزی هم اضافه بکنم.

من الان 27سالمه و از وقتی یادمه بجز موارد لزوم درسی،تا 26سالگی از نوشتن متنفر بودم اصلا نمیتونستم بنویسم البته دوره دبیرستان یه چیزایی مینوشتم ولی نه کلا خوشم نمیومد پس فکر نکنید منم خیلی عاشق نوشتن بودم نه من اولش واقعا خودمو مجبور کردم به نوشتن به زور و اجبار مینوشتن.

چجوری؟یه دفترچه داشتم.آره دفترچه چون نمیتونستم زیاد بنویسم.همون دفترچه رو اوایل نصف صفحه خودمو مجبورم میکردم بنویسم.بعد یک ماه شد یه صفحه دفترچه و خب الان رسیده به روزی شاید 10صفحه دفتر کامل نوشتن و نوشتن و نوشتن.حالا چطور میشه اینجوری نوشت؟اصلا خود من چطور تونستم؟

من اصلا به خودم سخت نگرفتم راستش اصلا اصلا اصلا.من خیلی به قدم به قدم پیش رفتن معتقدم و میگم باید قدم های کوچک ولی متوالی برداشت تا به هدف رسید و نیاز نیست حتما قدم های بزرگ و دست نیافتنی برداریم.پس اولش هیچ هدفی برای نوشتنم انتخاب نکردم.یعنی چی؟

خب مشخصه.یعنی وقتی میخوایم بنویسیم راجع به یه چیزی میخوایم بنویسیم و از نظر روانکاوی ما نا خودآگاه ما برای ننوشتن از مکانیزم دفاعی فراموشی استفاده میکنه و ما اصلا نمیدونیم میخوایم راجع به چی بنویسیم و ذهن خالی میشه و هیچ کلمه ای به زبون نمیاد که بخوایم بنویسیم.

خب پس باید چکار کنیم؟

راه مقابله با این مکانیسم یک قدم به عقب برگشتنه یعنی چی؟یعنی اینکه چندتا اصل هرگز در هنگام نوشتن فراموش نشه:

1_مکان نوشتن:خصوصا اون اوایل که میخوای شروع کنی حتما یه جای اروم باشه که ارامش دارید و میتونی ذهنتون رو اروم کنید و کمترین میزان اضطراب به شما وارد میشه.

2_زمان نوشتن:بهترین موقعیت نوشتن وقتیه که حالتون به نسبت خوبه و احساس ارامش میکنید یا وقتی که موقعیت ارام بخشی برای شما بحساب میاد و اضطراب کمتری دارید.

3_موقعیت نوشتن:استفاده از چیز هایی که دوست دارید روی میز تحریر و حتی گاهی پخش یک موسیقی بیصدای ارامش بخش(در اینده چند دسته ازین موسیقی هارا معرفی میکنم)

4_تشکر کردن از خود(بصورت نوشتاری)بدلیل انجام تمام کار های بالا و سپس تشکر از خود بابت نوشتن همان چند کلمه ی نخست و این هم یک شروع نوشتن.

یعنی ما میتونیم با این کار ها شروع به نوشتن کنیم حالا ما این کارو کردیم اگه جواب نداد چی؟اگه بعد تشکر هیچی یادم نیومد چی؟چی بنویسم؟چجوری برگه رو پر کنم؟خب اینجا از مهندسی معکوس استفاده میکنیم.

یعنی چی؟

بیاید دنبالم

مهندسی معکوس اینجا یعنی؛اضطراب قدرت فکر کردن رو از من گرفته قدرت نوشتن رو هم گرفته ولی من میتونم راجع به همین بنویسم.یعنی چی؟یعنی مثلا بنویسم:

من نمیتونم بنویسم.نوشتن سخت شده چرا انقدر سخته.

فکر کنم متوجه منظورم شدید حالا یک مثال دیگه هم میزنم:

من حالم بده سرم درد میکنه سرم داره میترکه عه لعنت به این کاغذ و خودکار مزخرف 

می بینید؟شما میتونید خودتون رو عادت بدید به در هر شرایطی نوشتن و نوشتن و نوشتن.

کار سختی نیست فقط باید شروع کرد اولش یکم سخته همین چیز سختی نیست نباید سختش کرد یعنی چون بعدا براتون میگم که چقدر حالتون رو بهتر میکنه و چقدر روتون تاثیر مثبت داره.

بخار فنجان شعر

فنجانی شعر برای خود ریخت بخارش به شیشه های پنجه ی اتاق میخورد و شیشه را محو کرده بود گویی تصاویر بیرون پنجره تبدیل شدند به مفاهیمی گنگ و نا مفهموم دخترک با خودش ترانه ای زمزمه میکرد از بازمانده های کودکی سیاهش یک دامن توری گل گلی با گل های زرد رنگ که غنچه های قرمز دورش حدقه زدند و در حال رقصند با برگ های سبز فسفری تزئیین شده یک کت کمی کهنه و مندرس که شاید برای مادرش یا مادربزرگش بوده به تن داره به رنگ سرخابی و طراحی رنگین در هم گویی هنرمندی مثل ونگوگ روی این لباس رنگ ریزی رو تمرین کرده بود. هیچکس در اتاق نیست
هیچ صدایی نیست فقط یک دختر پرهیاهوی از درون یخ زده به تصویر کشیده شده که هیچوقت معنای لبخند رو نفهمیده از روی میز صداهایی میاد صدای دفتر و خودکار نیمه کاره رها شده ای است که سالهاست گوشه ی میز افتاده اند و منتظر گرمای یک دستند تا به حرکت ادامه دهند و تصاویر را خلق کنند اما دخترک ازین صداها و تصاویر میترسید میترسید ازین هیاهوی دفتر و قلم روی میز اخرین باری که قلم به دست گرفته بود،کاغذ از شدت وحشت اشک میریخت و قلم ترسیده بود و عرق کرده بود نمیتوانست نفس بکشد صدای نفس نفس زدن های قلم را میشد شنید.گویی هرچه در ذهن دخترک در جریان بود داشت مستقیما روانه ی قلم میشد و کاغذ بیچاره! دلم برای کاغذ بیچاره میسوخت التماس میکرد تمنا میکرد کمی با اون مهربان تر باشد اما دخترک زندانی یک زندان بزرگ بود که هیچ کاری از دستش بر نمیامد. ذهنش گویی تمام وجودش را به یکباره در هم ریخته و تصاحب کرده بود و اجازه هیچ اختیاری به او نمیداد. دلش برای کاغذ و قلم میسوخت دلش برای نوشته هایش میسوخت هیچوقت هیچ چیز آنطور که باید نوشته نمیشد آنطور که بایدبه تصویر در نمی آمد و همه چیز اشفته و در هم بود ترس تمام وجود دخترک را فراگرفته بود اتاق در حال تصاحب همه چیز بود دیوار ها درحال قهقه بودند به جلو می آمدند گویی هدف شومی داشتند هیچ راه فرار دیگر نیست دخترک احساس خفگی میکند و تنها راه باز هم نشستن پشت آن میز و نوشتن و نوشتن است ترس از تمام فضا می بارید صدای قهقه ی دیوار ها در میان سکوت خفه کننده ی اتاق چه تناقض وهم انگیزی در میان بود. دخترک اما احساس خفگی میکرد تمام فضا سعی داشت او را به اشغال خود در اورد تنها راه فرار از اتاقی که هر لحظه کوچک تر و خفه تر میشود این است که پشت میز بنشیند و دست به قلم ببرد دخترک با ترس و لرز به سمت میز رفت میز اما دورتر و دوتر میشد قلم و کاغذ فریاد میکشیدند فنجان مملو از شعر درحالی که هنوز از خود بخار میداد سروده ای غمگین از فروغ را سر داد فضا سرد میشد و در این انتهای معنا و فضا همه چیز سر درگم بود اتاق هر لحظه کوچک تر و کوچک تر میشد و داشت دخترک را در خود میبلعید صدای قهقه ی دیوار های خشمگین کل اتاق را گرفته بود دخترک به زمین افتاده نمیتواست تکان بخورد میز تحریر دور تر و دور تر میشد و قلم اشک میریخت دفتر شروع به ورق خوردن کرد اخرین تلاش هایش را کرد تا پرواز کند و به کمک بشتابد اما از لابلای اوراق صدای جیغ پنهان اوهام تلخ دخترک ظاهر شد دستانش را دراز کرد تا به پایه ی صندلی برسد اما چیزی را حس نمیکرد چشمانش که در حال سیاهی رفتن بودند میتوانستند اخرین تصویر را از پنجره ثبت کنند. آری این بخار از فنجان شعر داغ بود که خودش را به دار آویخت...

۱۴۰۳ فروردین ۱۰, جمعه

اختلال خلقی دوقطبی؛علائم و انواع آن

خب در اینجا میخوام راجع به اختلال خلقی دوقطبی صحبت کنیم.یعنی شکل دیگه ای انواع اختلالات خلقی که بر خلاف اختلال خلقی تک قطبی(افسردگی حاد)،فقط دوره های افسردگی رو شامل نمیشه و دوره های شیدایی و نیمه شیدایی رو هم در بر میگیره. اختلال دوفطبی چیه؟
اختلال دوقطبی سابقا بعنوان اختلال مانیک_دپرسیو (شیدایی افسردگی)شناخته میشد اما امروزه بعنوان اختلال دوقطبی میشناسنش و انواع مختلفی داره. همانطور که از اسمش پیداست اختلال دوقطبی یک اختلال با تغییرات خلقی بسیار شدید در فرد هست که در اغلب مواقع زندگی فرد رو تحت تاثیر قرار میده.افراد مبتلا به اختلال دوقطبی اغلب علاوه بر دوره های افسردگی،دوره های شیدایی یا نیمه شیدایی را هم میگذرانند که بسیار شدید و اغلب روابط و زندگی فرد را تحت تاثیر قرار میدهند. خب برای ساده تر شدن موضوع بریم سراغ سه مفهوم که با علائمشون تعریفشون میکنم براتون. شیدایی و نیمه شیدایی manic and hypomanic اول از تعریف نیمه شیدایی و شیدایی شروع میکنیم؛شیدایی همانطوری که از معنای لغوی مشخصه به معنای سرخوشی و خوشحالی و انرژی شدید و ازین قبیل موارده.اما نیمه شیدایی چه تعریفی داره و چرا از شیدایی جدا شده؟خب دلیل این جداشدن شیدایی و نیمه شیدایی،شدت عملکرد و علائمی که بیمار از خودش نشون میده و همچنین طول مدت بیماری و علائم و عملکرد متفاوت پس و پیش از وقوع دوره و اپیزود شیدایی یا نیمه شیدایی. در اینجا من چندتا از تفاوت های اساسی شیدایی و نیمه شیدایی رو براتون نام میبرم که بتونه کمک کنه تو درکمون از مفهوم: 1_در دوره های نیمه شیدایی،علائم حداقل 4روز متوالی ادامه دارند.اما در دوره های شیدایی علائم حداقل 7روز متوالی ادامه دارند. 2_علائم در دوره ی نیمه شیدایی بر خلاف دوره ی شیدایی تاثیر معنا دار و قابل مشاهده ای بر روی کار،روابط یا تحصیل شما ندارند. 3_در دوره ی نیمه شیدایی نیازی به بستری شدن در بیمارستان نیست اما در دوره ی شیدایی در اغلب موارد نیاز به بستری شدن و تحت درمان فوری قرارگرفتن فرد است. 4_در دوره های نیمه شیدایی،بیمار علائم و نشانه های روان پریشی(مثل توهمات،هذیانات و گفتار و رفتار نامنظم)را نشان نمی دهد اما در دوره های شیدایی امکان بروز و ظاهر شدن علائم روان پریشی وجود دارد(که به آن دوقطبی با ویژگی های روانپریشی _bipolar with psychotic featurs ). خب در پایین به تعاریف جداگانه هر کدام از مفاهیم؛نیمه شیدایی و شیدایی میپردازیم و جداگانه آنهارا بررسی میکنیم. نیمه شیدایی_hypomania
خب در تعریف نیمه شیدایی از علائم نیمه شیدایی شروع میکنیم: _بطور غیرمعمولی پر انرژی و فعال _احساس خوشحالی و هیجان زیاد _احساس انرژی کافی داشتن حتی اگر کم خوابیده باشند یا اصلا نخوابیده باشند _احساس خودباوری بالا _صحبت کردن با سرعت بالا بطوری که دیگران فرصت صحبت پیدا نمیکنند _داشتن افکار زیاد درباره موضوعات مختلف به طور همزمان، گاهاً به عنوان افکار تیره یا "پرواز ایده‌ها" نامیده می‌شود _حواس براحتی با چیز های غیرمهم پرت می شود _کاملا در یک فعالیت جذب میشوند بطوری که ممکن است ساعتها و ساعتها کار بکنند و احساس خستگی نکنند _راه رفتن بیش از حد معمول هرروزه و بی قراری _رفتارهای تکانه ای مثل خرید های بی اندازه و روابط جنسی بدون مرز همانطور که دیدید در علئم بالا ماهم علائم خلقی مشاهده میکنیم و هم علائم فیزیولوژیکی مثل تغییر سیکل خواب و احساس انرژی سرشار و این نشان دهنده درصد بالای ژنتیکی بودن دوره های هایپومانیا در بیماران است.همچنین اختلالات شناختی و رفتاری و ادراکی هم در فرد مشاهده میشود که همه اینها بیانگر میزان جدیت دوره های هایپومیانیا یا نیمه شیدایی در افراد دوقطبی است. و اما سوالی که مطرح میشود این است که بعد از یک دوره ی نیمه شیدایی چه اتفاقی میفتد؟ معمولا دوره های نیمه شیدایی حداقل 4روز هستند اما ممکن است تا ماه ها ادامه داشته باشند اما یک خصوصیت مشترک دارند و ان اینکه بعد از دوره ی نیمه شیدایی فرد تجربه ی یک پرتاب آنی به دوره ی افسردگی را دارد.بطوریکه بلافاصله وارد یک دوره ی افسردگی شدید میشود که میتواند تا ماه ها و گاهی تا یک سال ادامه یابد. دوره های نیمه شیدایی معمولا همراه با دوره های شیدایی و افسردگی در افراد تجربه میشوند اما برخی افراد دوقطبی که در ادامه به آن میپردازیم،فقط دوره های نیمه شیدایی و افسردگی را تجربه میکنند و هیچگاه دوره ی شیدایی کامل را تجربه نمیکنند. شیدایی_mania
برای توضیح دوره ی شیدایی هم مثل دوره ی نیمه شیدایی با ذکر علائم آن شروع میکنیم: _احساس شادی،سرخوشی و خوب بودن _احساس هیجان زدگی غیرقابل کنترل بطوری که نتوانید کلمات را درست و سریع ادا کنید _خشمگین،عصبانی و بی قرار با رفتار های شدت یافته _افزایش نیرو و انرژی جنسی _به راحتی حواس پرت می شوند انگار افکارشان در حال فرارند و نمیتوانند تمرکز کنند _بسیار با اعتماد به نفس و ماجراجو _تصوراتی نظیر اینکه؛آسیب ناپذیرند یا غیر قابل لمسند. _تصویر اینکه توان انجام بهتر وظایف فکری و فیزیکی را دارند _با سرعت بالا حرف زدن بطوری که مخاطبان متوجه سخنان نمیشوند _گفتن یا انجام دادن کارهای خلاف شخصیت و شان _گاهی چند روز نخوابیدن یا خیلی کم خوابیدن _رفتارهای شدید و تهاجمی _از دست دادن مهارت های اجتماعی _ریسک های جدی با امنیت خود و اطرافیان همان طور که می بینید در شیدایی بر خلاف نیمه شیدایی شدت علائم بیشتر است و البته باید تاکید کنیم که علاوه بر شدت علائم طول مدت علائم هم معمولا بیشتر است و البته لزوما دوره های شیدایی همراه با دوره های افسردگی نیستند و گاهی افرادی فقط دوره های شیدایی را در زندگی تجربه میکنند. دوره های شیدایی همانطور که مشاهده میکنید بسیار شدید و خطرزا هم برای بیمار و هم اطرافیان است و گاهی نیاز جدی به بستری شدن بیمار وجود دارد. البته یک نوع شیدایی دیگر هم داریم که شیدایی با علائم روان پریشی هست که در پست دو قطبی با علائم روان پریشی راجع بهش کامل توضیح میدیم ولی اینجا بطور کاملا خلاصه یک سری توضیحات میدم راجبش. دو دوره های شیدایی گاهی فرد ارتباط خودش رو با واقعیت از دست میده و یک سری علائم رو تجربه میکنه که در پایین توضیح میدیم: _توهمات:احساسات و ادراکاتی که با حواس 5گانه بدست می آید اما غیر واقعی است و دیگران آن ها را احساس نمیکنند. _هذیانات:اعتقادات و افکاری که حاصل توهمات و خیالات و اصول غیرواقعی هستند و فرد به آنها پایبند است. _رفتار نابهنجار و عجیب و غریب _گفتار نابهنجار و عجیب وغرب _اضطراب و افکار سردرگم خب همانطور که مشاهده کردید این علائم تقریبا شبیه به علائم اسکیزوفرنی هستند اما یک تفاوت عمده با اسکیزوفرنی دارند و اونم اینکه در اسکیزوفرنی،علائم روان پریشی لزوما همراه با دوره های یخلقی اتفاق نمی افتند و ممکن است فرد هیچ علائم خلقی را تجربه نکند اما علائم روان پریشی داشته باشد اما در اختلال دوقطبی علائم روان پریشی فقط در طول دوره های افسردگی یا شیدایی کامل ظاهر میشوند و بدون علائم خلقی نیستند. افسردگی_depressive
دوره ی افسردگی یا افسردگی حاد که گاهی همراه با علائم روان پریشی و گاهی بدون این علائم است باید حداقل به میزان دو هفته علائم زیر را داشته باشد تا فرد دچار اپیزود افسردگی تشخیص داده شود: _احساس گناه و بی ارزشی و شرم زیاد _کاهش انرژی و خستگی _مشکلات در تمرکز،حافظه و تصمیم گیری _بی خوابی شدید یا خواب طولانی _تغییرات شدید در اشتها _افزایش یا کاهش وزن ناگهانی _مشکلات فیزیکی ناگهانی و بدون دلیل که به درمان پاسخ نمی دهند مانند:سردرد،مشکلات گوارشی،درد در نقاط دیگر بدن _بی قراری،کندی،عصبانیت،کاهش انرژی و حرکات _افکار مرگ و خودکشی و گاهی نقشه برای اجرای آن همانطور که مشاهده میکنیم تغییرات خلقی و علائم در افسردگی اغلب درست بر خلاف شیدایی و نیمه شیدایی عمل میکنند. ازین جهت میشود گفت افراد دوقطبی اکثرا تغییرات خلقی بسیار شدیدی را در طول زندگی خود تجربه میکنند. افسردگی دوقطبی هم ممکن است مانند شیدایی علائم روان پریشی را داشته باشد اما باز هم با همان شروط بالا. خب اگر فکر کردید قراره بریم سراغ انواع دوقطبی کور خوندید:)هنوز یه چیز مونده:) ما یک سری دوره ها در دوقطبی داریم که بهشون به اصطلاح میگیم دوره های خلقط مختلط.یعنی شما در این دوره های ممکنه علائم شیدایی_افسردگی یا نیمه شیدایی_افسردگی رو همراه باهم نشون بدید و باید حداقل سه هفته طول بکشه و باز هم ممکنه همراه با علائم روانپریشی در بیمار باشه. در دوره های مختلط یک شکلی از تناقض در علائم وجود داره یعنی بیمار در عین حال که دائم بی حاله و خوابش میاد و خسته هست،بدون اینکه بدون چرا و به کدوم مقصد کیلومتر ها راه میره و رفتارهای تکانشی داره و افکار خودکشی و ساعاتی از روز سرخوشی شدید و احساس بی قراری و حس اینکه سوار یک ترن هوایی شده باشه داره.تغییرات شدید و سریع خلق و خو و هیجانات رو احساس میکنه.
انواع دوقطبی خب حالا میخوایم انواع دوقطبی رو تعریف کنیم. دوقطبی 4نوع داره: _دوقطبی نوع1: در این نوع دوقطبی بیمار لازم هست فقط یک دوره شیدایی یا دوره خلقی مختلط رو تجربه کرده باشه و برای تشخیص این نوع،نیاز به تجربه ی دوره ی افسردگی نیست ولی اکثر بیماران دوره های افسردگی حاد را هم تجربه میکنند. _دوقطبی نوع 2: دراین نوع دوقطبی لازم هست فرد حداقل یک دوره ی نیمه شیدایی و یک دوره ی افسردگی رو گذرونده باشه.در اختلال دوقطبی نوع دو برای تشخیص حتما هم نیمه شیدایی باید اتفاق افتاده باشه هم افسردگی ولی اگر شیدایی هم اتفاق بیفته میشه دوقطبی نوع 1 فرقشون پس شد این. _نوع سایکلوتایمیا: سابقا یک اختلال خلقی جداگانه بود اما الان جزء دوقطبی دسته بندی میشه ولی نوع خفیف تر از دوقطبی به شمار میاد که اگر درمان نشه ممکنه به دوقطبی نوع یک یا دو منجر بشه.در نوع سایکلوتایمیا شما علائم نیمه شیدایی و افسردگی رو بصورت خفیف تر اما همزمان با هم میگذرونید ولی طول مدت دوره های سایکلوتایمیک حداقل باید 2سال باشد و ازین جهت طولانی تر از نوع یک یا دو هست. _نوع شناخته نشده:اختلال دوقطبی یک اختلال تقریبا تازه شناخته شده در علم روان پزشکی بشمار میاد و از جهتی بسیار پیچیده و حاده و نمیشه براحتی تقسیم بندیش کرد برای همین در اینجا یک دسته بندی برای انواع دیگر دوقطبی گذاشتیم که به شکل های مختلف دیگه ای خودشون رو نشون میدند. آیا دوقطبی درمان میشه؟ به عنوان یک فرد که سالهاست با دوقطبی نوع 1 درگیرم و تمام وقتمو گذاشتم روش میتونم به قطع بگم؛نه! اما قابل کنترل ممکنه باشه و تا حد خوبی هست اگر بطور کامل در مرحله اول بپذیرید که یک فرد دوقطبی هستید و سپس به خودتون قول بدید که خودتون رو بابت رفتارهایی که هیچوقت مقصرش نبودید ببخشید و بعد با دنبال کردن مطالب من مطمئن باشید یاد میگیریم باهم یاد میگیریم باید چکار کنیم.

۱۴۰۳ فروردین ۹, پنجشنبه

اختلالات اعصاب و روان 1

خب امروز میخوام راجع به اختلالات روانی یک سری توضیحات بدم،البته این توضیحات با توجه به مطالعات من از ژورنال ها و مقالاتیست که تا بحال مطالعه کردم و همچنین تجربه ی شخصی و تحصیلی بنده. پس اگر اشتباهی بود ممنون میشم کامنت کنید و تذکر بدید. اختلالات اعصاب و روان به چند دسته تقسیم میشن؛اختلالات خلقی و اختلالات شخصیتی و نوروتیک امروز میخوام راجع به اختلالات خلقی صحبت کنیم که خب هممون اختلالات خلقی رو تقریبا میشناسیم و شاید حداقل یکبار در زندگی احساس کردیم که داریم از اختلال خلقی رنج میبریم اما واقعا اختلال خلقی دقیقا چه اختلالاتیه؟به اختلالات روانی که روی خلق و خو و هیجانات و احساسات فرد و درک فرد از زندگی و محیط اطراف تاثیر بگذارند میگن اختلال خلقی. اختلالات خلقی بطور کلی چند دسته دارند که امروز میخوام راجع به یکی از مهم ترین دسته ها و شایع ترین ها صحبت کنم یعنی اختلال خلقی تک قطبی یا همون اختلال خلقی افسردگی هاد. اختلال افسردگی حاد با یک سری علائم شناخته میشه که به دو شرط باید حظور داشته باشند: 1_باید فرد حداقل دو هفته این علائم را داشته باشه 2_باید این علائم باهم و همراه باهم در فرد ظاهر بشه نه بصورت جداگانه حالا این علائم چیا هستند؟ _تجربه احساسات و هیجانات شدیدا غمگین و افسرده _لذت نبردن از فعالیت ها و تفریحاتی که سابقا برای فرد لذت بخش بودند _تغییر قابل مشاهده در اشتها _تغییرات شدید در سیکل خواب _رفتار بسیار کند یا توقف ناگهانی در حرکت _انرژی کم و ناتوانی در تمرکز و خستگی _احساس بی ارزشی و شرم و گناه و خودسرزنش گری _افکار مرگ یا خودکشی _مشکل در تفکر واضح یا تصمیم گیری روزمره _احساس بی حسی عاطفی یا به اصطلاح خالی بودن عاطفی _احساس آشفتگی نکته:البته باید توجه کنیم نیاز نیست شما همه علائم بالا رو باهم داشته باشید وجود نیمی از علائم همراه باهم در یک بازه زمانی دو هفته ای برای تشخیص افسردگی حاد کافیه اما در مواقعی علائم بطور کامل مشاهده میشه. حالا که فهمیدیم این علائم دقیقا چیا هستند باید بریم سراغ انواع افسردگی؛ ایا افسردگی انواع مختلف داره؟ بله! _اختلال افسردگی تک قطبی یا افسردگی حاد _اختلال افسردگی بالینی _اختلال افسردگی روان پریشی اول با تعریف اختلال افسردگی بالینی شروع میکنم. اختلال افسردگی بالینی شکلی شدید تر از اختلال افسردگی حاد بشمار میاد و علائمش کاملا علائم افسردگی حاد هستند اما یک تفاوت وجود داره که این دوتا رو متمایز میکنه و اون اینه که در افسردگی بالینی،علائم باعث میشن بیمار توان انجام کار های روزمره رو نداشته باشه و در مدیریت روزمره ی خودش کاملا به مشکل میخوره و مشکلات شدیدی در کار و روابط خانوادگی و عاطفی و دوستانه و اجتماعی فرد بوجود میاد. و البته معمولا دوره های اختلال افسردگی بالینی طولانی تر هم هستند اما این بعنوان یک خصوصیت لازمه ی افسردگی بالینی بشمار نمیاد بلکه مهم ترین تمایز همینه که در افسردگی حاد اسیب شدیدی به کار و روابط فرد و روزمره ی فرد وارد نمیشه ولی در افسردگی بالینی زندگی رومزه فرد کاملا تحت تاثیر قرار میگیره و این اتفاق باید بیفته تا یک فرد بعنوان افسردگی بالینی تشخیص داده بشه. حالا میریم سراغ تعریف بعدی یعنی اختلال افسردگی روان پریشی که یکم مبحث پیچیده تریه. روانپریشی یا (psychotic)یعنی وقتی فرد ارتباطش رو با واقعیت از دست میده ودر یک فضای بین واقعیت و وهم زندگی میکنه. میدونم خیلی سخت شد:) الان علائمش رو توضیح میدم تا واضح تر بشه: _توهمات(با تم افسردگی)مثلا فرد صداهایی میشنوه که ازش میخوان خودش رو بکشه و یا حس های عجیب و غریب و ترسناک و یا دیدن موجوداتی که ترسناک و عجیبند و قصد اسیب زند به فرد رو دارند. _هذیانات یعنی اعتقاد به مفاهیم و چیزهایی که اصولا در دنیای بیرون معنایی ندارند و واقعی نیستند و بر اساس توهمات بوجود اومدند.باز هم با تم افسردگی و ترس مثلا فرد باور داره که مثل مسیح به صلیب کشیده شده و الان یک روح در رنج و عذاب و درده و یا احساس میکنه که افراد اطرافش بر علیهش توطعه میکنند _گفتار و رفتار نامنظم:گفتار و رفتار عجیب و بی معنا و حتی گاهی کملات بی معنا استفاده میکنند _اضطراب بسیار شدید و همراه با ترس _احساس بی تحرکی و ناتوانی فیزیکی و جسمی این علائم اگر در حین افسردگی در فرد ظاهر بشوند؛یعنی همراه با علائمی که در ابتدا گفتم ظاهر بشن شما به احتمال زیاد تشخیص افسردگی روانپریشی میگیرید ولی شاید براتون سوال باشه که خب این علائم با علائم اسکیزوفرنی یکیه و در اکثر مواقع اسکیزوفرنی همراه با افسردگیه پس ما چطور باید بتونیم افسردگی روانپریشی رو از اسکیزوفرنی تشخیص دهیم؟ اینجا دوراه وجود داره که میشه با توجه به این دو مساله تشخیص دقیق تری داشت: 1_دراسکسزوفرنی علائم روانپریشی ممکنه با علائم افسردگی همراه باشند یا همراه نباشند و لزومی نداره فرد حتما علائم افسردگی رو هم کاملا تجربه بکنه 2_در اختلال افسردگی روانپریشی،علائم روانپریشی با تم و محتوای افسردگی و وترس و وحشت و خشم همراهه اما در اختلال شخصیت اسکیزوفرنی فرد ممکنه علائم روانپریشی شبیه به تم افسردگی داشته باشه و یا نه!یعنی؛صرفا توهمات و هذیانات و گفتار و رفتار نامنظم و غیر واقعی و عجیب وغریب و خیلی اوقات اینها ترسناک نیستند و حس وحشت به فرد الغا نمیکنند. پس ما در اینجا با سه مفهوم اشنا شدیم؛ اختلال خلقی تک قطبی یا افسردگی حاد اختلال افسردگی بالینی و اختلال افسردگی روانپریشی حالا در پست های بعدی راجع به روش های درمانی برای هرکدوم بیشتر توضیح میدم.

۱۴۰۳ فروردین ۶, دوشنبه

چرا نمیتونم لذت ببرم؟

 وقتی به رفتار های خودم نگاه میکنم و سعی میکنم با خودکاوی و روانکاوی تحلیلی عمیق تر از رفتار ها و احساساتم داشته باشم متوجه یک حقیقت عجیب و ترسناک و متناقض میشم؛در موقعیت های عاطفی و کاری و در تمام ارتباطاتم من وقتی به نقطه ی اوج اون ارتباط نزدیک میشم احساسات زیادی سرشار میشه درونم مثل خوشحالی و هیجان و غرور و امنیت و عزب نفس و خودباوری ولی در کنار همه اینها یک احساس و هیجان درونی خیلی شدید و قوی در من وجود داره که باعث میشه من در موقعیت های خوب و سالم و لذت بخش و در شرایط سالم و رو به رشد بشدت مضطرب میشم و احساس ترس و گم شدگی و خشم و شرم و گناه دارم.

دلیل این احساس شرم و گناه اینه که من خودم رو لایق وضعیت لذت بخش کنونی نمیبینم و احساس خودکم بینی دارم و ترسم دائما من رو مضطرب میکنه و به این فکر میکنم که این رابطه یا کار یا هرچیزی که هست خیلی زود قراره از بین بره و نابود بشه انگار مال من نیست یک بخش جدا از منه و من حق لذت بردن از اون رو ندارم.

احساس اینکه من متعلق به این خوشبختی نیستم و باید تموم بشه!

چرا تموم بشه؟چون ترس واضطراب دارم از اینکه طرف مقابل این ارتباط به هرشکلی تمومش بکنه و اینجا خودم اون رابطه رو تموم میکنم و برام لذت بخشه اینکه تموم شدنش دست خودمه و خودم تصمیم میگیرم و اینجا یک تناقض بزرگ درونی دارم اول اینکه من شدیدا احساس شرم میکنم چون خودم رو متعلق به اون وضعیت نمیدونم دوم اینکه شدیدا احساس نارسیسیستی دارم و میخوام اونیکه این رابطه رو تموم میکنه من باشم نه طرف مقابل!اینطور من عاملم من نقش فاعل دارم و یک منفعل نیستم اما در چه زمینه ای؟

در زمینه ی نابودی یک رابطه.

اما سعی کردم به دلایل این احساس عدم تعلق خودم و عدم لذت بردنم از وضعیت سالم رو تحلیل کنم و در خودکاوی هام به نکات جالبی رسیدم  به اینکه من در یک خانواده بسیار مذهبی بزرگ شدم تا همین 7.8سال پیش نمیشد اهنگ پخش کرد تو ماشین و خب در این خانواده از کودکی چیزی که به من یاددادن این بود که در تمام اصول زندگی باید اصول مذهبی رو رعایت کنم و مذهب اسلام شیعی اصولا متدش اینه که شما در این دنیا امتحان میشید و زجر میکشید و در دنیای بعدی لذت میبرید یا درین دنیا بدنبال لذت بردن و زندگی سالم و لذت بخش و تفریح هستید و ازادی که نتیجش میشه عذاب الهی 

و این متد و تئوری در بطن خودش این ذهنیت رو بوجود میاره که تجارب شاد و لذت بخش از خود تو و درون تو نیستند و از شیطان نشات میگیرند وباید باهاشون مقابله کرد و وقتی این ذهنیت درونی میشه نتیجش میشه اینکه فرد در لحظاتی که باید اصولا از انها لذت ببره واحساسات خوبی تجربه بکنه،به فرد اضطراب و ترس و عدم اطمینان میده و باعث میشه که من نوعی تصور میکنم که من در حقیقت به این لحظه ی شاد تعلق ندارم و ریشه ی این ترس و اضطراب میتونه ترس از عذاب و تنبیه الهی باشه یا شاید اگر بیشتر ریشه یابی بشه تنبیه والدین!

۱۴۰۲ اسفند ۲۷, یکشنبه

im a patient

 حس میکنم هیچ چیز وجود نداره یعنی حقیقت نداره.راستش همه چیز عجیب و غریب و ترسناکه و حس اضطراب بهم میده بدنم داره از هم میپاشه و اینو حس میکنم دائم حس میکنم روی بدنم موجودی داره راه میره و حرکت میکنه و این حس اذیتم میکنه و یا احساساتم باهم اشتباه میشن خصوصا در مواقع تروماتیک یا خیلی افسرده نمیتونم درست احساساتمو بروز بدم یا اصلا انکار از نظر احساسی خالی میشم و خشک میشم و حتی گاهی رفتار های خارج از عرف و حرکات غیر معمول در بدن هم دارم همه اینا دوره ای هستند ولی دلیل نمیشه اذیت نکنند و ازاری نرسونند یعنی دقیقا زمانی که میخوای خودت رو بلند کنی یک دوره دپرسیو یا افسردگی شدید شروع میشه و همه چیز پیش چشمت نابود میشه برای من اینجوریه که دچار توهم میشم صداهایی میشنوم که به من میگن خودت رو بکشن ذهنم خالی میشه قدرت حرکت بدنیم خیلی خیلی کم میشه خوابم خیلی زیاد میشه غذا نمیخورم اصلا و افکار خودکشی و پارانویا دارم و ارتباطم رو با زمان و مکان از دست میدم و قدرت بروز احساسات و بیان افکار و احساساتم بطور کامل از دست میره احساسات پارانوییدم نسبت به همه به وجودمیاداحساس بی ارزش بودن و گناه و شرم تمام وجودم رو میگیره و حس تنهایی مطلق میکنم و بی قراری شدید و عدم تمرکزم به بالاترین حدممکن میرسه و کاراییم رو بطور کامل از دست میدم و این معمولا تا یک مدت یک ماهه ادامه داره و یک دوره هایی در مانیک یا شیدایی من به شدت تهاجمی و سرخوش و خطرپذیر و ناآگاه نسبت به وضعیت و زمان و مکان و سرعت حرف زدنم افزایش پیدا میکنه و لحنم تهاجمی میشه و زمان برام زودتر میگذره و گاهی شبهای متمادی نمیتونم اصلا بخوابم و کماکان انرژی دارم و معمولا کار و پروژه ی خودم رو بخاطر اینکه زیادی کم اهمیته و توانایی من خیلی بیشتر از اونه ول میکنم و 10یا حتی بیشتر پروژه ی جدید بی ربط و کاملا تازه و نو رو شروع میکنم بعلاوه اینکه 7تا زبان جدید رو شروع به یادگیری میکنم و 11تا کتاب رو همزمان باهم در طول روز میبینم و در طول فقط یک هفته با 27 نفر پارتنر جنسی مختلف که اولین بار بود میدیدمشون رابطه جنسی داشتم و همچنین حس میکنم به من وحی میشه من انرژی لایزال دارم ودیگران اینو نمیفهمن اونا متوجه نمیشن من چی میگم وگاهی تصاویر دور سرم میچرخن و حرف زدنم نامفهوم میشه و دچار حرکات نامفهوم میشم و کامل دچار توهمات شنوایی و لامسه میشم و حتی چند شب خونه نمیام تو پارک میخوام مواد مصرف میکنم و خیلی اوقات حتی بیشتر از یک ماه طول میکشه این دوره های مانیک!و مورد بعدی دوره های خلقی مختلطه که همه چیز از همیشه وحشتناک تره صبح به زور بیدار میشی نمیخوای بیدار بشی میل به خودکشی داری حتی تا وقتی به سرکار برسی به خودکشی فکر میکنی و افسردگی تمام وجودتو گرفته حتی نمیتونی یک کلمه حرف بزنی اما بسیار رفتار تکانشی و هیجانی داری در برابر هر چیز کوچکی و بسیار احساسات نارسیسیتی داری حس میکنی خیلی قوی هستی و اینجایی که کار میکنی به درد تو نمیخوره و تو به یه جای بهتر تعلق داری و حس میکنی مجبوری به انجام کارهای خطرناک در محیط کارت مثل تعرض جنسی به مراجعین ماساژ و در نهایت اخراج میشی...و در نهایت شما دوره هایی رو میگذرونید که هیچ علائم خلقی ای ندارند و شما از نظر خلقی در حالت ثبات هستی اما مثلا در یک مرا

سم عزاداری یک فرد نزدیک وسط گریه و اشک ریختن حس غم تبدیل به شادی میشه و اون خط لبخندروی چهره که موقع گریه روی صورت میفته اروم اروم پررنگ تر از اشک ها میشه و حس میکنی صدای خنده هات داره به صدای گریه هات غلبه میکنه و میخوای فقط ازون اتاق فرار کنی کل بدنت سرد میشه و از اتاق میزنی بیرون و همه چیز بدتر میشه اضطراب ده برابر میشه و حالت بد و بدتر میشه و حس ترس و گمشدگی و نابودی و متلاشی شدن داری وبدنت میخواره انگار مورچه داره روش راه میره و خوابت یکم بالا پایین میشه و در چند روز اینده علائم کماکان وجود دارند و هرروز بدتر میشن و حس میکنی نمیتونی کاراتو انجام بدی حس میکنی قفل شدی نمیتونی تکون بخوری حس میکنی احساسی و حرفی برای بیان نداری دوست نداری حتی بمیری دوست نداری هیچی اصلا کلمات به ذهنت نمیاد در زمینه ی زمان حال و همه چیزگیج و گنگ میشه ووجودش رو حس میکنی وجودش رو کاملا حس میکنی و گاهی حس میکنی اون بخشی از وجود خودته که با توحرف میزنه فقط باید بشنوی و حسش کنی اون با من حرف میزنه و توی مغزمه مگه ممکنه دروغ باشه من وجودش رو باور دارم اون دلیل تمام انرژی های لایزال من هست و خب این دوره که به دوره ی سایکوتیک یا روانپریشی یا اسکیزوفرنی معروفه تقریبا 3هفته الی 1ماه طول میکشه و این میشه زندگی یک فرد اسکیزوافکتیو و حالا فکر کن همین فرد در طول سال در همین چند روزی که درگیر همین مسائله یا نیست باید با مغز بیش فعال و نقص توجهش هم مبارزه کنه یعنی با adhdو همیشه بی قراره و همیشه انگار عجله داره مثل احمقا رفتار میکنه و همه چی یادش میره و بی نظم و نامرتبه و نمیتونه منتظر وایسه و تیک داره و بدنشو حرکت میده و تمرکز نداره اصلا رو کاراش و به زور برنامه ریزی میکنه و همیشه دیر میرسه و استرس و اضطراب داره و همه چیز همیشه بهش اضطراب میده و مثل بچه های شیطون خنگه که مغزش کلا دیر لود میشه و کار میکنه!

حالا فکر کن همین ادم اون یه ذره مغزیم که داره درگیر وسواسیه که ارثی بهش رسیده و ocdاجازه تصمیم گیری بهش نمیده و نود درصد عمرش درحال فکر کردن به اسیب به خودش یا بقیه هست و یا داره به عواقب کار فکر میکنه و پروسه کار و کار رو انچام نمیده و فقط فکر میکنه وتفکر کمالگرایانه تمام زندگیش رو فرا گرفته و حتی میبینه که ویژگی های رفتاری خاص افراد ocdوadhdو schizophreniaوbipolarهر کدوم در من بطور نهادینه و در هم تنیده شده ای وجود دارند 

و البته اضافه کنم همه اینارو وقتی میذارید کنار gender dysphoriaکه ریشه در کودکی داره و همیشه باعث سرکوب اجتماعی من شده در اولین وهله و همیشه من رو از جامعه ی همسالانم دور کرده میتونه باعث اضطراب اجتماعی بالایی بشه خب خود دیسفوریای جنسیتی اضطراب بالایی همراه خودش داره و میتونه باعث عود دوره های افسردگی بشه و از طرفی افکار وسواسی رو تقویت میکنه و افکار وسواسی دیسفوریا رو تقویت میکنه و خب دوقطبی و بیش فعالی باعث شده من اصلا نتونم ریشه های دیسفوریای خودم رو شناسایی کنم شاید چون مشکلات بزرگتری هستند برای من شاید چون اسکیزوفرنی مشکل بزرگتری بوده برای من به نسبت دیسفوریای جنسیتی و من اول توجهم به اون جلب شد بعد به بقیش ولی اینا تو روند درمان بود در روند تشخیص من اول تشخیص دیسفوریای جنسیتی و ترنسجندر بودن گرفتم و بعد تشخیص دوقطبی و بعد وسواس فکری جبری و بعد بیش فعالی نقص توجه و بعد اسکیزوافکتیو و الان با 5تشخیص اختلالی روانپزشکی دارم سعی میکنم زندگی شادی داشته باشم.

شعر "شاعرانه ای خسته"

  شاعرانه ای خسته در تلاطم امواج بی انتهای معصوم و من این عدم را از چشمان گریان شب خواندم و من این عدم را از زیبایی گل ها دانستم و از هیاهوی...