Translate
۱۴۰۳ فروردین ۱۱, شنبه
بخار فنجان شعر
فنجانی شعر برای خود ریخت
بخارش به شیشه های پنجه ی اتاق میخورد و شیشه را محو کرده بود گویی تصاویر بیرون پنجره تبدیل شدند به مفاهیمی گنگ و نا مفهموم
دخترک با خودش ترانه ای زمزمه میکرد از بازمانده های کودکی سیاهش
یک دامن توری گل گلی با گل های زرد رنگ که غنچه های قرمز دورش حدقه زدند و در حال رقصند با برگ های سبز فسفری تزئیین شده
یک کت کمی کهنه و مندرس که شاید برای مادرش یا مادربزرگش بوده به تن داره به رنگ سرخابی و طراحی رنگین در هم گویی هنرمندی مثل ونگوگ روی این لباس رنگ ریزی رو تمرین کرده بود.
هیچکس در اتاق نیست
هیچ صدایی نیست فقط یک دختر پرهیاهوی از درون یخ زده به تصویر کشیده شده که هیچوقت معنای لبخند رو نفهمیده
از روی میز صداهایی میاد
صدای دفتر و خودکار نیمه کاره رها شده ای است که سالهاست گوشه ی میز افتاده اند و منتظر گرمای یک دستند تا به حرکت ادامه دهند و تصاویر را خلق کنند
اما دخترک ازین صداها و تصاویر میترسید میترسید ازین هیاهوی دفتر و قلم روی میز
اخرین باری که قلم به دست گرفته بود،کاغذ از شدت وحشت اشک میریخت و قلم ترسیده بود و عرق کرده بود نمیتوانست نفس بکشد صدای نفس نفس زدن های قلم را میشد شنید.گویی هرچه در ذهن دخترک در جریان بود داشت مستقیما روانه ی قلم میشد و کاغذ بیچاره!
دلم برای کاغذ بیچاره میسوخت التماس میکرد تمنا میکرد کمی با اون مهربان تر باشد اما دخترک زندانی یک زندان بزرگ بود که هیچ کاری از دستش بر نمیامد.
ذهنش گویی تمام وجودش را به یکباره در هم ریخته و تصاحب کرده بود و اجازه هیچ اختیاری به او نمیداد.
دلش برای کاغذ و قلم میسوخت
دلش برای نوشته هایش میسوخت
هیچوقت هیچ چیز آنطور که باید نوشته نمیشد
آنطور که بایدبه تصویر در نمی آمد و همه چیز اشفته و در هم بود
ترس تمام وجود دخترک را فراگرفته بود اتاق در حال تصاحب همه چیز بود
دیوار ها درحال قهقه بودند به جلو می آمدند گویی هدف شومی داشتند
هیچ راه فرار دیگر نیست دخترک احساس خفگی میکند و تنها راه باز هم نشستن پشت آن میز و نوشتن و نوشتن است
ترس از تمام فضا می بارید صدای قهقه ی دیوار ها در میان سکوت خفه کننده ی اتاق چه تناقض وهم انگیزی در میان بود.
دخترک اما احساس خفگی میکرد تمام فضا سعی داشت او را به اشغال خود در اورد
تنها راه فرار از اتاقی که هر لحظه کوچک تر و خفه تر میشود این است که پشت میز بنشیند و دست به قلم ببرد
دخترک با ترس و لرز به سمت میز رفت
میز اما دورتر و دوتر میشد قلم و کاغذ فریاد میکشیدند
فنجان مملو از شعر درحالی که هنوز از خود بخار میداد سروده ای غمگین از فروغ را سر داد
فضا سرد میشد و در این انتهای معنا و فضا همه چیز سر درگم بود
اتاق هر لحظه کوچک تر و کوچک تر میشد و داشت دخترک را در خود میبلعید
صدای قهقه ی دیوار های خشمگین کل اتاق را گرفته بود دخترک به زمین افتاده نمیتواست تکان بخورد
میز تحریر دور تر و دور تر میشد و قلم اشک میریخت
دفتر شروع به ورق خوردن کرد اخرین تلاش هایش را کرد تا پرواز کند و به کمک بشتابد اما از لابلای اوراق صدای جیغ پنهان اوهام تلخ دخترک ظاهر شد
دستانش را دراز کرد تا به پایه ی صندلی برسد اما چیزی را حس نمیکرد
چشمانش که در حال سیاهی رفتن بودند میتوانستند اخرین تصویر را از پنجره ثبت کنند.
آری این بخار از فنجان شعر داغ بود که خودش را به دار آویخت...
im mana Im from iran and I read PhD of psychology and I write here every thing I found in these years that I struggled with bipolar and schizo and adhd and ocd and gender dysphoria.i share my informations
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
شعر "شاعرانه ای خسته"
شاعرانه ای خسته در تلاطم امواج بی انتهای معصوم و من این عدم را از چشمان گریان شب خواندم و من این عدم را از زیبایی گل ها دانستم و از هیاهوی...
-
این سوال خیلی از ماهاست که چطور میتونیم عادت ها و کارهای جدید رو توی برنامه هامون انجام بدیم؟ اصلا چطور میتونیم برنامه ریزی های درست داشته ...
-
درسنامه های روانکاوی به زبان ساده من تصمیم گرفتم یکسری درسنامه روانکاوی به زبان ساده آماده کنم که هم بهونه ای بشه خودم مطالعات روانکاوی مو...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر