دنیای عجیبیه!
هرروز علم پزشکی داره تغییر میکنه و به روز میشه و روش های جدیدی برای درمان و کنترل انواع بیماری ها کشف میکنه.
اما بعد از گذشت اینهمه سال از انجام عمل های تطبیق جنسیت در دنیا،هنوز که هنوزه عمل های تطبیق جنسیت یکی از سخت ترین عمل های دنیا بحساب میان.
هنوز امکان اینکه این عمل ها رضایت بخش و موفقیت آمیز باشند بسیار پایینه و تقریبا درصد ناچیزی امکان پذیره.
و ازین بدتر اینه که حتی آمار دقیقی هم درین زمینه وجود نداره و اکثر افراد بدلیل فشاری که قبل عمل تحمل کردند برای انجام این پروسه،حتی درصورت ناراضی بودن،هیچ عکس العملی نشون نمیدن و هیچ جا اعلام نمیکنند.
اما وقتی آمار خودکشی افراد ترنسی که عمل تطبیق جنسیت انجام دادند رو نگاه میکنیم میتونیم متوجه عمق فاجعه بشیم.وضعیت واقعا وحشتناکه.
یعنی در بین این همه پزشک و در اینهمه سال حتی یک پزشک هم نبوده که یکبار تلاش کنه برای اینکه این عمل رو بهبود ببخشه و بهتر انجام بده؟
گاهی با خودم فکر میکنم در یک بن بست ماندم.
نه راه رفت دارم نه راه برگشت.هیچکاری مطلقا هیچکاری نمیتونم بکنم.
از طرفی مجبورم به ترنزیشن کردن و تغییر دادن این بدن چون دیگه نمیتونم با این بدن زندگی کنم و از طرفی وقتی نتایج عمل های تطبیق جنسیت رو میبینم تن و بدنم میلرزه و با خودم بدترین احتمالات رو در نظر میگیرم و ترس تمام وجودم رو فرامیگیره.
حس گمشدگی دارم.حس میکنم درین جامعه و دنیای سیسجندر نباید بدنیا میومدم.حس اضافی بودن میدن بهم این آدمها.
برای فرار ازین احساس شرم و گناه اجتماعی باید چکار کرد؟
اصلا کاری میشه کرد؟
نمیدونم فقط میدونم شاید بهترین راه اینه که خودم بشم بهترین دوست خودم و به حرفای خودم گوش بدم.
توی این دنیای ناعادلانه که هیچکس قرار نیست بشنوه.اگرم بشنوه قراره با جمله ی دوم منو قضاوت کنه یا در بهترین حالت توی دلش اون ته ته دلش به من بخنده،بهترین کار اینه که خودم به خودم گوش بدم.
خودم بشم پناه خودم و مامن خودم.چون فکر میکنم دیگه هیچ راهی ندارم.
گاهی میشینم با خودم حرف میزنم و در آخر خودم خودم رو ناز میکنم و از خودم بابت اینهمه قوی بودن و دوام آوردن تشکر میکنم.
گاهی احساس میکنم که دارم فقط برای این زندگی میجنگم و هیچی از زیبایی های این زندگی رو درک نمیکنم.
اما تمام تلاشم رو میکنم که احساس کنم با تمام وجودم لحظات زندگی رو احساس کنم.
تک تک این لحظات زیبا و زشت رو با تک تک سلول های بدنم حس میکنم و ازش لذت میبرم.
سعی میکنم احساساتم رو در لحظه درست بشناسم و درک کنم و فکر میکنم این تنها کاریه که میتونم بکنم برای لذت بردن ازین زندگی.
لذت بردن از عنصری به نام زمان که در طول کل زندگی جاری است و دعوای همه ی انسان ها حول محور همین زمان است.
من تموم سعی خودم رو در طول این روزها میکنم تا آماده باشم برای رویارویی با بدترین ها و بهترین ها!
برای رویارویی با هر اتفاقی با هر مساله ای چون میدونم که هر چیزی امکان پذیره و این اضطراب من رو بالا میره اما از طرفی حس اطمینان وصف ناشدنی ای به من میده که تا بحال تجربش نکردم و این حس خیلی شیرینه.حس اینکه اطمینان داری که میتونی از پس این هم بر بیای.
حس اینکه در برابر تمام مشکلاتی که من گذروندم،این تقریبا هیچ مشکلی نیست.
شاید هم بزرگترین مشکل همین باشه نمیدونم.
گیج میشم گاهی و هروقت به این حس بهم دست میده متوجه میشم هنوز آمادگی ترنزیشن ندارم و باید جلسات تراپی رو جدی تر ادامه بدم.
ولی خب از طرفی هم دیسفوریای من هرروز بیشتر از دیروز میشه و این رو اصلا نمیتونم کنترل کنم یعنی تلاش کردم ولی واقعا نشد!
دیسفوریا جزئی از وجود من شده که باید باهاش زندگی کنم و البته شاید بعد از ترنزیشن دیگه دیسفوریا نداشته باشم.شایدم دیسفوریا بعد ترنزیشن تازه بیشتر و بیشتر بشه و فهمیدم اینا همش بخاطر اینه که همه اینها در درون فرد اتفاق میفته و باید از نظر درونی با دیسفوریای جنسیتی مقابله کرد.
و البته یکی از راه های مقابله ای با دیسفوریا هم شروع خوردن قرص های هورمون و ادامه ی ترنزیشن هست که میتونه مقدار دیسفوریا رو به صفر برسونه.
دلیلش هم اینه که هورمون ها بیشتر از هرچیزی بدن فرد رو تغییر میده و نزدیک به بدن مورد علاقه فرد میکنه.
امیدوارم روزی با شجاعت و افتخار بیام و از ترنزیشن موفقم بگم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر