شاعر از خواب پرید
و به سوی پنجره ی روبه آبی ایستاد
و تبسم درخشید
و خورشید سرود میخواند
و مرغان هوا ترانه ی رهایی و شعر آزادگی سر میدادند.
در تلالو نور یک امید پیدا بود
یک امید با عطر درختان بلوط و رز های آبی کناره ی ساحل
و به لبخند سلامی کرد
و شادی پر پروازش را در آغوش نسیم نهاد
و پنجره همچنان میدرخشید
و پنجره همچنان زندان بود
و اتاق همچنان پر از دیوار های خشم و انبوه سکوت
و زمزمه ی موریانه های جمع شده زیر تکه چوب های کهنه و پوسیده ی میز مطالعه
و آه کشیدن شاعری که پشت پنجره ایستاده بود...
~مانا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر